تاريخ : يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 | 10:43 | نویسنده : مسیحا ناصری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 ارديبهشت 1393 | 14:23 | نویسنده : مسیحا ناصری

سلام دوستان ، امروز به طور خلاصه  جند تا عکس گذاشتم  .......

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 فروردين 1393 | 11:06 | نویسنده : مسیحا ناصری

 

            نوروزتان مبارک                                                                





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 اسفند 1392 | 0:20 | نویسنده : مسیحا ناصری

بعد ار مدتی غیبت دوباره اومدیم....

این روزها  که حال و هوای بهار کم کم  داره تو خیابونا دیده میشه  منم یه جورایی

 این روزها رو حس می کنم و به دیدن خیابونا علاقه مند شدم طوری که وقتی مامان یا بابا

آماده رفتن میشن منم سریع سراغ کفش و جورابم میرم که منو هم با خودشون ببرن

بعضی مواقع موفق میشم و باشون میرم و خیلی وقتا هم با یه چیزی سرگرمم می کنن

و یه جورایی قالم میذارن 

 

 

 

 

این روزها دامنه کلماتی که حرف میزنم وسیع تر شده و به هر نحوی منظورم

(رو به طرف میرسونم( البته این زبان فقط تخصص خودمه و در هیچ جای دنیا کاربرد نداره

 

 

 

 

این روزها بازی و سرگرمی های زیادی دارم از ماشین و توپ و عروسک گرفته تا تلویزیون و گوشی موبایل و لب تاب ، البته میگن این سن من تلویزیون و لب تاب ضرر داره وی من گوش نمیدم و برای دیدن کارتن یا فیلمهای تولدم  داد و فریادی بپا می کنم که اون سرش ناپیدا ..........

خلاصه این روزها روزهای دل انگیزیه.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 8 آذر 1392 | 3:22 | نویسنده : مسیحا ناصری

 

امروز ساعت 12 ظهر دقیقا من یک ساله میشم و همانطور که قبلا گفتم جشن تولد من تقریبا یک ماه زودتر برگزار شد ، داستان اینجوری بود که چون از یه طرف تولد من با ماه محرم همزمان شد  و از طرف دیگه چون من یکی یه دونه هستم و برای بابا و مامان خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی عزیزمنیشخند  و دوست داشتند که حتما برای اولین سال تولد اولین فرزندشون جشن بگیرن لذا طی یه حرکت خودجوش تصمیم گرفتن که قبل از محرم و در شب عید غدیر جشن تولد بگیرن اونم نه یه جشن کوچک خانوادگی بلکه یه جشن تقریبا بزرگ که مخصوص همه باشه یعنی کل خانواده ها نه فقط بچه هاشون، اون هم به همراه دعوت از یه گروه موسیقی خوب ، بله بر این اساس شد که یه هفته قبل از عید غدیر دست به کار شدن برای فراهم کردن مقدمات ، چون خونه خودمون از بیشتر فامیل دور بودیم برا همین تصمیم گرفتن که جشن خونه مامان بزرگ یعنی مامان بابایی برگزار بشه و همون روز هم از یه گروه موسیقی دعوت کردن یا بهتر بگم نوبت گرفتن چون شب عید غدیر گروه موسیقی گیر نمیومد ، به علت کمبود وقت هم  نتونستن تم خاصی رو انتخاب و ابزارش رو فراهم کنن و این باعث شد که خودشون کارت دعوت و بقیه لوازم رو طراحی کنن ، خلاصه ما بار سفر بستیم و رفتیم خونه مامان بزرگ و شب جشن فرا رسید البته مهمونا از ظهر سر و کلشون پیدا شد و گروه گروه از راه می رسیدند تا اینکه ساعت 7 شب تقریبا همه اومدند و جشن شروع شد و چون جمعیت زیاد بود نتونستیم جشن رو طبق برنامه اجرا کنیم  و حتی  نتونستیم جوری که می خوایم فیلم و عکس بگیریم  البته ما هم ریاد سخت نگرفتیم چون مهمونا خیلی داشت  بهشون خوش  میگذشت  ساعت 9 از مهمونا پذیرایی کردیم و جشن هم تا ساعت 11 ادامه داشت ، من خودم که اواخر جشن خوابم برد ولی بقیه فکر کنم تا ساعت دو و سه بیدار بودن ، به هر حال این بود خلاصه ای از اولین جشن تولد من

در ادامه چندتا عکس از  تولدم میزارم ، بیشتر عکسا رو نمیشه این جا گذاشت ولی بابایی گفته اگه وقت کنه یه کلیپ از جشن بسازه که اگه درست کرد  حتما تو یه پست میزاریم

 

 

  برای دیدن بقیه تشریف ببرید ادامه مطلب...... 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 آذر 1392 | 17:24 | نویسنده : مسیحا ناصری

من این روزا تغییر رو خیلی حس می کنم و با اتفاقهایی که افتاده و رفتارهایی که جدیدا یاد گرفتم این حس به واقعیت خیلی نزدیکتر میشه مثلا اینکه الان من پنج تا دندون دارم و خیلی غذاهای جدید می تونم بخورم ، یا اینکه با کمک اجسام می تونم پاشم و یک قدم بردارم  یا به راحتی چهار دست وپا از پله های داخل  خونه بالا برم  و مامان و بابا رو مجبور کنم  که هر لحظه مواظب باشن که تنهایی از پله ها بالا نرم و خیلی کارای دیگه......

اینا رو گفتم که به یه چیزی برسم اونم اینه که پس فردا من یک ساله میشم و چون تولد من با ایام محرم همزمان شد بابا و مامان قبل از محرم یه جشن تولد تقریبا بزرگ  برام گرفتن که پست مربوط به این جشن رو تو روز تولدم میزارم 

فردا هم باید واکسن یک سالگی رو بزنم که انشالله مثل واکسنای قبل بخیر بگذره 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 17 آبان 1392 | 23:25 | نویسنده : مسیحا ناصری

سلام من به محرم به کربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرقِ درد و ملالش

سلام من به محرم به حال خسته زیتب

به بینهایت داغ دل شکسته زینب

سلام من به محرم به دست و مشک ابوالفضل

                            به نا امیدی سقا به سوز اشک ابوالفضل                             

    

سلام من به محرم به گاهواره اصغر 

به اشک خجلت شاه و گلوی پاره اصغر 

سلام من به محرم به شور و حال عیانش

 سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش


                          





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 24 مهر 1392 | 10:34 | نویسنده : مسیحا ناصری

پسری داریم که ماهه، عزیز دل باباست               دوسش داره مادرش ، چون که زرنگ و داناست 

                               دس بزنین براش که خیلی آقاست

گل پسره ماشالله ، تاج سره ماشالله                 از همه چی با خبره چشم نخوره ایشالله

                               دست دست دست ، دست بزنین د یالله

 بله دوستان این شعریه که عمو پورنگ میخونه و من با این شعر  که خیلی دوسش دارم  برای اولین بار شروع کردم به دست زدن( البته این مربوط به سه هفته پیشه خونه مامان بزرگ )

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 شهريور 1392 | 0:15 | نویسنده : مسیحا ناصری

سلام سلام سلام و هزارتا سلام به همه دوستای گلم

به سلامتی و با سلام و صلوات تعمیرات مخابرات تموم شد و اینترنت ما هم وصل شد و ما هم برگشتیم

تو مدتی که نبودیم دوستان بسیار محبت کردن و کامنتهای زیادی گذاشتن ولی متاسفانه نتونستیم جواب بدیم که ضمن عذرخواهی ، در اسرع وقت خدمت همه دوستان میرسیم . در این مدت خیلی کارای جدید یاد گرفتم و اتفاقهای جدیدی تو دنیای من رخ داده که به مرور میام و براتون تعریف می کنم و اولین اتفاق اینه : 

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

بله من به جمع کباب خورا اضافه شدم  و با فاصله زمانی دو روز دو تا دندون درآوردم که تلاشهای شبانه روزی بابا و مامان برای عکس انداختن از این به قول خودشون مرواریدها نتیجه نداد که نداد  چون اینجانب به محض دیدن دوربین همکاری لازم رو ندارم !! و با رویکردی که دارم بعید میدونم که موفق به این کار شوند، خلاصه  یه جشن دندون کوچیک هم افتادیم و خانواده هم  با این بهانه دور هم جمع شدن و والبته  با کادوهای نقدی که نصیب بنده شد که دست همشون درد نکنه

آش دندون رو هم مامان بزرگ زحمتشو کشید بسیار خوش مزه بود البته طبق گفته اونایی که خوردن چون سعادت خوردنش نصیب من نشد

 

 اینجا هم دارم با سلاح های جدیدم تلاش می کنم که بادکنک رو بترکونم 

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 مرداد 1392 | 2:39 | نویسنده : مسیحا ناصری

رتبه اول

 

 

 

سر انجام پس از یک ماه ونیم تلاش بی وقفه نتایج جشنواره تابستانی نی نی وبلاگ اعلام شد و من در این جشنواره  از بین 752 شرکت کننده با تعداد 1728 رای رتبه اول رو بدست آوردم  ، از همه عزیزانی که لطف کردن و  به من رای دادن تشکر می کنم و امیدوارم که یه روزی بتونم محبتهایشان را جبران کنم ، ما در این مدت به بیش از پنج هزار سایت و وبلاگ سرزدیم که خیلی از این عزیزان با اینکه شناختی از ما ندارند اما علاوه بر رای در پست ثابت وبلاگشون برای ما تبلیغ کردن که چون تعداد این عزیزان  زیاد است در اینجا نمی تونیم که اسم این عزیزان رو ذکر کنیم به همین علت  فقط ازشون تشکر ویژه می کنیم و حتما برای تشکر به وبلاگشون سر می زنیم ، به همه شرکت کنندگان در مسابقه خسته نباشید و تبریک میگیم چون تمام شرکت کنندگان از هر لحاظ شایسته بودند و امیدواریم در تمام مراحل زندگیشون موفق باشن ، از کادر مدیریت نی نی وبلاگ هم تشکر می کنیم به خاطر اجرای این مسابقه و اینکه باعث شدن ما بتونیم دوستای جدیدی در دنیای مجازی پیدا کنیم .

با آرزوی موفقیت و سربلندی برای همه 

اینم عکس ارسالی به مسابقه





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 12 مرداد 1392 | 15:04 | نویسنده : مسیحا ناصری

        هشت ماهه شدم                                                         هشت ماه می گذرد از شروع اولین نفس ، اولین طپش قلب ،اولین گریه و اولین خنده در این دنیای زمینی ،هشت ماه می گذرد از تجربه احساسهای زمینی ، از دوست داشتن ، از دوست داشته شدن و با هم بودن آره عزیزان :

   هشت ماهه شدم                                                                     

 

 

 بعدا نوشت : نتیجه آراء مسابقه نی نی وبلاگ تا دوازده مرداد ، من سقوط کردم رتبه سوم 

ولی مسابقه همچنان ادامه داره.......

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد